محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2581

تاريخ الطبرى ( فارسي )

برفت تا به شباميان گذشت و سر و صداى بسيار شنيد و آنجا توقف كرد ، حرب بن شرحبيل شبامى پيش وى آمد ، على گفت : « زنانتان بر شما چيره‌اند چرا از اين گريستن بازشان نمىداريد ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان اگر يك خانه يا دو خانه يا سه خانه بود اين كار شدنى بود ولى از اين طايفه يكصد و هشتاد كس كشته شده و خانه اى نيست كه در آنجا گريه نباشد ، ما مردان نمىگرييم و از سرانجام آنها خرسنديم و چرا خرسند نباشيم كه به شهادت رسيده‌اند . » على گفت : « خدا كشتگان و مردگان شما را رحمت كند . » گويد : شرحبيل به همراه على مىرفت و او سوار بود . على گفت : « باز گرد » و توقف كرد . آنگاه گفت : « باز گرد كه پياده رفتن كسى مانند تو با كسى همانند من مايهء فتنهء زمامدار است و ذلت مؤمن » آنگاه برفت تا به ناعطيان رسيد كه بيشترشان عثمانى بودند و شنيد كه يكى از آنها بنام عبد الرحمان پسر يزيد از ناعطيان بنى عبيد مىگفت : « به خدا على كارى نكرد . برفت و بى هيچ نتيجه باز آمد . » و چون على را بديدند آشفته شدند . على گفت : « جمعى را مىبينم كه همگى دچار شئامت نشده‌اند . » آنگاه به ياران خود گفت : « كسانى كه هم اكنون از آنها جدا شديم بهتر از اينان بودند » آنگاه شعرى به اين مضمون خواند : « يار تو آنست كه چون بليه اى به تو رسد « پيوسته از غم تو غمين باشد « يار تو آن نيست كه اگر كارت آشفته شد « پيوسته ترا ملامت كند » گويد : آنگاه برفت و پيوسته نام خدا عز و جل مىگفت تا وارد قصر شد . عمارة بن ربيعه گويد : وقتى كسان با على سوى صفين مىرفتند ، دوستان و